عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )
934
زبدة التواريخ ( فارسى )
شعر ارم ذات العماد خرّم ، خير البلاد عالم * بيت الحرام ثانى ، دار السلام اصغر بود صفت « وَ كَمْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها « [ * ] » » « 1 » يافت . بيش از اين حكم شده بود تا اميرزاده اميرانشاه بهادر « [ 1 ] » و حضرت سلطنت شعارى اميرزاده شاهرخ بهادر - خلّد اللّه ملكه و سلطانه - بالاى آب دجله را محافظت مىكردند و از آن طرف سرتاسر محمّد آزاد و بيك بردى با لشكرى فراوان فرود آمده پاس مىداشتند و مجال نبود كه هيچ آفريده بهطرفى بيرون رود در اين حال از جانب غربى بغداد اميرزاده اميرانشاه بهادر و حضرت سلطنت شعارى اميرزاده شاهرخ بهادر « [ 2 ] » و امير سليمانشاه بهادر و امراى تومان و هزاره و صده و قشونات و از جانب شمال امير رستم طغايبوقا و امير شاه ملك و امير برندق و امير على سلطان و ساير امرا و لشكريان به يك بار حمله كردند و ديوارهاى حصار را در خندق ريختند و از اطراف و جوانب درآمدند و بيش از اين بندگى حضرت صاحب قرانى فرموده بود تا در زير بغداد بر دجله جسرى بسته بودند و مردان كارى تيرانداز بر آن معدّ فرموده . چون حال بغداد بدين مرتبه رسيد هركس به هرطرف كه توجّه كرد خود را در ميان بلا ديد فرياد « اين المفرّ » از خلق [ 216 - آ ] برآمد بالضّروره بعضى « [ 3 ] » از بيم جان خود را به آب دادند و چون بدان جسر رسيدند لشكر به تير جانستان « [ 4 ] » همه را هلاك گردانيد و بقيّه كه در شهر مانده بودند از زن و مرد و پير و جوان يرليغ نافذ شد كه همه را به قتل آورند . چنان كردند و پير هشتاد ساله و طفل هشت ساله در بازار قهر به يك نرخ بر كار رفتند باد بىنيازى وزيدن گرفت و كشتى اعمار را در درياى هلاك و و بال غوطه داد و تندباد قهر وجود ايشان را بر خاك خسار انداخت . افراط قتل بغايتى انجاميد كه از خون كشتگان نهرى بر صفت نيل از آب بقم سر به دجله نهاد « يهلك الحرث و النسل » بر اموال « [ 5 ] » و مقتنيات بغداد خوانده شد و واقعهء « يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنِيهِ « [ * * ] » » « 2 » در ميان وضيع و
--> ( [ 1 ] ) - ت : ندارد . ( [ 2 ] ) - ت : شاهرخى . ( [ 3 ] ) - ت : قومى . ( [ 4 ] ) - ت : ندارد . ( [ 5 ] ) - ت : احوال . ( [ * ] ) قسمتى از آيه 4 ، سوره 7 . ( [ * * ] ) آيات 34 ، 35 ، 36 ، سوره 80 . ( 1 ) چهبسا قريههايى كه مردمش را به هلاكت رسانيديم . ( 2 ) زبده ، بخش دوم ، ج / 1 ، ص 564 .